شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

خداشناسی از دیدگاه پیامبر و یاد خدا

در شیعه ها هم تفسیرهایی است کم و بیش که این کار را کرده اما من هنوز حسب اطلاع قلیلم یک تفسیر جامع واقعی ندیدم. شاید هم موجود باشد ولی من اطلاع ندارم. هر کلمه ای از کلمات قرآن واقعاً سنجیده شده است یعنی جاهایی که آدم از آن می فهمد به حسب فهم قلیلمان، سنجیده شده و انسان هر چه بیشتر در آن دقت کند، می بیند که چقدر این مطالب سنجیده شده است و روی یک هندسه غریبی وضع شده است. نه این است که من بخواهم فلان کس را مدح بکنم. چهار کلمه درباره اش حرف بزنم که معلوم نیست این کلمات بینشان عموم مطلق عموم من وجه است، خصوصیت دارد، ارتباط دارد، یا ندارد، به چه نحوی است نه، قرآن کریم این طور نیست.

ما این آیه را به مناسبت اینکه این هفته میلاد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است. بنابر مشهور علمای شیعه هفدهم ربیع الاول البته آقای کلینی صاحب کافی نوشته دوازدهم ربیع الاول ولادت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می باشد و مشهور علمای سنّی هم دوازدهم است. بعضی از علمای سنّی هم هفدهم گفته اند یعنی از دوازدهم تا هفدهم. بنابر اجماع جمیع مسلمین میلاد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در این قسمت وارده شده یا دوازدهم یا هفدهم. قول مشهور شیعه هفدهم و قول نادر دوازدهم است و مشهور سنی ها دوازدهم و قول نادر هفدهم است.

ما یک وقتی اختراعی کردیم و کتابی هم نوشتیم اما هنوز به چاپ نرسیده به نام � اسبوع المیلاد�. یک هفته از ولادت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تجلیل به عمل آوریم، یعنی شهرمون را چراغون کنیم. احتفالات باشه، جشنها باشه، خطابه ها باشه، عموماً مدارس دینی، مدارس فرهنگی، دانشگاهها تعطیل باشه. حول این موضوع به مدت یک هفته یه کتاب حول این موضوع نوشتیم اما هنوز موافقت با چاپ آن نشده است. هفدهم ربیع الاول ولادت با سعادت حضرت صادق علیه السلام هم هست. حضرت صادق علیه السلام هم بنا بر مشهور پیامبر اسلام، هر دو در این روز متولد شده اند.

به این مناسبت ما امروز مقداری درباره پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می خواهیم صحبت بکنیم. فقط قسمتی را که ما به فرد فرد، مربوط است. نمی خواهیم تاریخ بگیم، قصه هم نمی خواهیم بگیم، فقط مقداری از احوال پیامبر که کار امروز ایران به آن مربوط است. همچنین به یک یک از ماها مربوط می شود، یعنی من متکلم آقا آقا آقا تا آخر آقایون. این قسمت را می خواهیم عرض کنیم. قصه های پیامبر غالباً مشهور است. حالا ما یه تیکه هایی از آن را می خواهیم بگیریم، مربوط به هم کنیم، و برای آنها هندسه بریزیم و صحبت کنیم. �یا ایها النبی انا ارسلناک شاهداً� شاهد بر مردم خیلی مستقیم یکی منحرف � و مبشراً� بشارت ده اگر کسی اتباع مرا بکنه دنیا و آخرتش خوب، � و نذیراً � هر کس اتباع مرا نکنه انذارش می کنم آخرت و دنیایش بد � و داعیاً الی الله� و ما فرستادیم که دعوت کنی به سوی خدا که دعوت به خدا، بالاتر از بشارت دهنده و انذار کننده است. یعنی شناختن خدا، که واقعاً شناختن خدا یک دستگاهی است که انشاءالله یک روز مستقلاً پیرامون این موضوعه صحبت می کنیم. واقعاً کسانی که خدا را به اندازه ی سر سوزن می شناسند در حالتی از فرح، خوشحالی، ابتهاج و بشارت هستند که کارتر (رئیس جمهور سابق آمریکا) در آن حال نیست. � و داعیاً الی الله� تو را فرستادیم که دعوت به خدا کنی. خداشناسی، خداشناسی ما معلوم باشه خداشناسی عوام می باشد. عوام یعنی عامه ی مردم. خدایی هست و خلاص شد و رفت. نماز هم می خوانیم و تکالیف ظاهری صوری اما خداشناسی، انشاءالله یک روزی در خصوص این موضوع صحبت می کنیم که پیغمبر و امامها علیهم السلام در چه حالتی از خوشحالی و فرح و ابتهاج دائم بودند به سبب خداشناسی. � و داعیاً الی الله باذنه� خدا هم اذنت داده که دعوت به خدا بکنی خدا به هر کس اذن نمی دهد که دعوت به سویش بکنی لهذا باذنه یه کلمه اضافه داره یه مبحث مفصلی است حول این موضوع که خدا به هر کس اجازه نمی دهد که دعوت به سویش بکند. ما هم گاهی وقتها دعوت به سوی خدا می کنیم اما اگر خدا را نشناخته باشیم، دعوتمان قاچاقی می باشد. همین جوری است خیال می کنی، دعوت به خدا می کنی. � و داعیاً الی الله باذنه و سراجاً و منیراً�. سراج معرب چراغ است. چراغ فارسی را عرب ها یک سر آن را می شکونند قاعده ی عربی این است که سر و صورت الفاظ غیر عربی را می شکونند لفظ را عربی می کنند. این را میگن معرب مثل سجیل که در قرآن آمده است که اصل آن سنگل بوده است، سنگل را شکوندنش شده سجیل یا برهام را شکوندنش که به ابراهیم تبدیل شده است. اگر نه اصل اسم ابراهیم برهام است. در لغت خودشون عبریین و هکذا موسی اصلش موسی نیست موشي یعنی المأخوذ من الماء یعنی چیزی که از آب گرفته شده عربها شکوندنش اسمش را گذاشتن موسی. سامری همین جور اغلب این الفاظی که مربوط به ادیان سابق است و در قرآن ذکر شده معرب است. و سراجاً چراغ. چراغ را معرب کردن و شکوندش شده سراج. گفته اند در قرآن هفتاد کلمه غیر عربی موجود است و بعضی گفته اند هفتصد کلمه غیر عربی هست. این خودش یک بحثی است که تو قرآن چند کلمه ی غیر عربی هست. �و سراجاً و منیراً� و تو را ای پیغمبر ما فرستادیم چراغ نورده. یک وقت چراغ نور می دهد و چراغ هست نور نمی دهد، چراغی که نور می دهد پیغمبر است. چراغ نورده اینا هر کلمه ای یه وقت مفصلی لازم داره که انسان یه تحقیقاتی در موردش انجام دهد و به حسب قدر فهم خودمون و برداشتمون از آیه اما شاهد ما سر هیچ کدوم از اینها نیست فقط کلمه �سراجاً منیراً� و یه تیکه ای از تاریخ پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مربوط به کار ماست. تو چراغ روشنی شب که تاریک شد این شبا که تاریک می شود غالباً نور ماه هست نور خورشید هست نور ستاره ها هست. تاریک می شود یعنی چه؟ خورشید که جایی نمی رود زیر زمین نورش میزنه به این بالاها، فقط نور کافی نیست و لهذا ما تاریکی را وقتی حس می کنیم که بریم در یک اتاق سیمانی که درب آهنی آن بسته شده باشد و زیر زمین هم هست هیج را آدم نمی بینه آن وقت ما تاریکی را حس می کنیم اگر نه حالا شبها خیلی تاریک نیست نور ستاره ها است. در شب تاریک جهل، پیغمبر چراغی است روشن و نورده. یا نورده یا نوردار بودنش هم مورد اختلاف است که آیا فعل لازم است یا متعدی. اگر فعل لازم باشد به معنای چراغ نوردار می باشد و اگر فعل متعدّی باشد به معنای چراغ نورده می شود. علی کل حال ما تو را فرستادیم چراغ نوردار. می خواهم امروز صحبت کنیم چطور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  چراغ نوردار است؟ حتی برای ما که نماز می خونیم، روزه می گیریم، حج می رویم، خمس می دهیم، زکات می دهیم، منبر می رویم، محراب داریم، کتاب می نویسیم.

یک چیز دیگری را هم باید از پیغمبر یاد بگیریم که صدی نود و نه درصد مردم از آن بی اطلاع هستند. یعنی از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم  یاد نگرفته اند و امروز اوجب ضروریات است و اغلب آن را یاد نگرفتیم. اداره آقایون اداره. اگر احوال پیامبر را ملاحظه بکنید از اهمّ مدیرهای دنیا هستند. اداره کردن یه پدر چطور خانه اش را اداره می کند. یک معلم چطور مدرسه اش را اداره می کند. و یک نفر وزیر چطور وزارت را اداره می کند. یک مرجع تقلید و رهبر چطور آدما را اداراه می کند.

وقتی پیغمبر را انسان ملاحظه کند، اداره اش واقعاً عجیب است و در تاریخ مانند ندارد که ایشان چقدر مرد مدیری بوده اند! مدّبر، مدیر، کارشناس، آدم شناس، هر کاری را در جای خودش بکند و هر کسی را در جای خودش نگه بدارد، با پولش با اخلاقش با اجتماعیاتش با فکرش با اصدقائش با رفقائش با همسرش با بچه اش، به چه صورت سلوک و زندگی کند. اینها را ما باید از پیغمبر یاد بگیریم. یک نفر جوانی آمد کویت. به او گفتم: کجا درس می خوانی؟ گفت: لندن، خودش کویتی بود گفتم چه درسی می خوانی گفت: علم الاداره درس می خوانم. خود او خریج الجامعه  و فارغ التحصیل دانشگاه بود. از دوستانمان می باشد و تا حالا هم هست. از او پرسیدم: چند سال است این علم را می خوانی؟ گفت: سه سال است. گفتم: نتیجه ی آن چیست؟ گفت: مدیر معمّر یعنی انگلستان بعد از دانشگاه سه سال هر روز درس می دهد که یک مدیر معمّر درست کند مثل مدیر کارخانه. سپس سه سال درس می دهد که هزار تا کارگر را چه جوری اداره کند و گفت: دروس سختی هم هست. گفتم: مثال بزن یه چند تا مثال هم زد. به او گفتم: این چیزها در اسلام هم هست اما ما برای آن کلاس و درس نداریم. پیش نمی رویم و درسش را نمی خوانیم و هر کدام هم فکر می کنیم خیلی مدیریم از هر که بپرسیم خیال می کند بسیار خوب بلد است. صدی نود و نه نفرمون بلد نیستیم. باور کنید. باور کنید. همین آقایون اهل علم که شما همه اهل علم هستید، همه جا رفتید تبلیغات، اگر اداره ی ما خوب بود، صدی یکی از این مشاکل تو ایران درست نمی شد. اداره تواضع می خواهد، فهم می خواهد، درس خواندن می خواهد، فکر می خواهد، صداقت و حب انسان می خواهد، دوستی می خواهد، اداره کار آسانی نیست. لهذا خیلی از اوقات شنیدیم میگن فلان کس خیلی اداره اش خوب است. آقای فلانی مدیر خوبی نیست یعنی می رود فلان جا، شلوغ کاری راه می اندازد، در شهر  اختلاف راه می اندازد، ضرب و شتم درست می کند. با اون گروه می سازد، ضدّ آن گروه می شود. این کارها خلاف اداره است. یک آخوندی رفیق ما بود به یکی از شهرهای عراق جهت تبلیغ رفته بود. واقعاً در مدیریت آنجا موفق بود و عجیب شهر را آرام نگه داشته بود. ده سال آنجا خدمت می کرد. بعد اتفاقاً کسالت پیدا کرد به بغداد رفت. این قصه واقعی می باشد. به او گفتند آب و هوای آنجا به تو نمی سازد. بغداد ماند، در کراره. کرّاده. کرّاده یک منطقه ای است در بغداد. در آنجا عالم سنّی ها شد. به جای او یک ملّای دیگر رفت، شهر آرام آنجا را شلوغ کرد که تا امروز زد و خورد بین مردم حاکم است. چند تا کشته شدند، فضیحت به بار اومد، مسجدش نصف شد. آن آقا یک آخوند واين آدم هم یک آخوند و این تفاوت بین مدیر و غیر مدیر است. و گرنه هر دوی آنها درس می خوانند، هر دوی آنها فقه می خوانند، هر دوی آنها نحو می خوانند، هر دوی آنها صرف خوانند، هر دوی آنها در حوزه بودند اما این اداره بلد نبود بین مردم اختلاف انداخت و تا امروز نیز بین آنها اختلاف است.

واقعش تا امروز که دارم با شما صحبت می کنم، نخواستنش و آن را پس دادند اما اختلاف بین آنها باقی ماند. اداره بلد بودن خودش یک موضوعی است و زحمت نیز دارد. تواضع و بی تکبری نیاز دارد. اما واقعش باید یاد بگیریم مدیریت را. من جسارت به کسی نمی کنم، به خودم میگم و امثال خودم که مدیریت بلد نیستیم. با دشمن چگونه رفتار نماید، با همسرش به شکل رفتار کند، با دخترش چه جوری بسازد، وقتی نزاع می کند به چه شکل نزاع کند. همه این چیزها فکر می خواهد. مشورت می خواهد، مطالعه می خواهد کتابهایی در این زمینه نوشته شده است ، آقایون می توانند تهیه و مطالعه کنند. کتابهایی است به نام الادارة که در عراق بود و من آنها را دیده ام که اینجا هم قطعاً موجود می باشد. اصلاً انسان به چه شکلی باید زندگی کند. با پدرش با مادرش با خودش، با قومش چگونه رفتار نماید. حالا چهار تا کلمه علم یاد گرفت خیال نکند خدا شد، پیغمبر و مردم همه، نوکرای او شدند. نه  نه … هر چه انسان علمش بیشتر شود باید تواضعش نیز زیادتر شود. باید حلمش زیادتر شود. همچنین اخلاقش بهتر شود. باید خودش را نزد مردم کوچکتر بداند. اصلاً معنای علم همین است. علم همانند درخت باردار است. درخت تا بار ندارد دائماً سرش به سوی آسمان است اما هنگامی که میوه دار شد، هر چه میوه اش بزرگتر شود یعنی علمش زیادتر بشود، سرش را پایین تر می آورد. معنای اداره و مدیریت این است. یکی از دستگاه های پیغمبر اکرم مدیریت است و من می خواهم گوشه ای از آن را خدمت شما عرض نمایم. پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم  می خواستند مکه را فتح نمایند. مکه آن روز عاصمه توطئة و الموامرة و الشرک و الاشراک. مکه معناش این بود. توطئه و مؤامره و آدمهای اشرار، زانی، شارب خمر، آدم کش، هر چی بگوئی در مکه موجود بود. سیصد و شصت خدا اهل مکه درست کرده بودند چرا؟ برای دو فایده. یکی اینکه همه ی مردم را به سمت مکه جذب کنند تحت عنوان های مختلف که از آنها چیزهایی مانند گوسفند، پول، آجیل و… دربیاورند. این خدای کلب است. این خدای اسد است. این خدای قبائل است.

360 قبیله عربی 360 تا خدا، چرا؟ این یک نقشه بود. برای اینکه همه را جذب کنند. قبیله ی فلانی این خدای توست، قبیله ی بهمانی این خدای توست، و ای خزرج این خدای توست. وقتی قبائل به این کیفیت آمدند، پول می دهند، نذر می کنند.

دوم اینکه مردم بر ضد آنها متحد نشوند و مدام با یکدیگر اختلاف داشته باشند. و لذا وقتی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم گفتند: یک خدا بیشتر وجود ندارد! و در قرآن آمده است: � اجعل الآلهة اله واحداً ان هذا لشی ءً عُجاب � (سوره صاد آیه ی 5) چون ابوسفیان و دیگران در فکر این بودند که خدایان را بیشتر کنند تا مردم را در تفرقه ی زیادتری قرار دهند. گفتند: ما به 360 خدا قانع نیستیم حالا او آمده است آنها را یکی قرار داده است � اجعل الآلهة اله واحداً � یعنی خداها را این یک خدا قرار داده است � ان هذا لشی ءً عُجاب � این یک چیز خیلی عجیب است. عجیب غیر از عجاب است، عجاب یعنی خیلی مورد تعجب. و مشرکین به خاطر این دو فائده، 360 خدا درست کرده بودند 1_ پول و نیاز و آجیل و نذر 2_ این قبیله ها همیشه با یکدیگر اختلاف داشته باشند و سران مشرکین حکم و داور باشند و پولی به عنوان �حق الإصلاح� بگیرند و پانصد سال به این نحو زندگی می کردند. چون تاریخ این عرب های جاهلیت، پانصد سال تقریباً قبل از پیامبر  بوده است بنابراین همه فسادها را هم به دنبال دارد. چون خدا که نیست، ضمیر و وجدان هم نیست.

یکی از تجار تهران این قصه را برایم تعریف کرد و گفت: قبل از آمدن کمونیست ها، ما مسکو بودیم (اکنون هم زنده است و حدود 90 ، 95 سال سن دارد و اگر اسم او را بیاورم نیمی از شما او را می شناسید چوندر کارهای خیر مراجع فعالیت های زیادی داشته است).

می گفت: ما در مهمان خانه ای بودیم که انقلاب روسیه شد یعنی انقلاب کمونیستی. گفت: ما فرار کردیم خیلی قشنگ می گفت با یه تفاسیر قصه ای که باید خودش واسه شما نقل کنه یه کلمه شاهدمه می گفت: ما فرار کردیم و به یکی از این شهرهای مسلمان نشین رسیدیم. در این شهر  به میدانی رسیدیم که جمعیت زیادی در آن جمع شده بودند و ارتش سرخ در اطراف آن میدان بودند و آن را محافظت می کردند. از نزدیک نمی توانستیم بفهمیم چه خبر است. لذا به یک بالاخانه که بر میدان مشرف بود رفتیم تا ببینیم چه خبر است. می گفت: مردم در اطراف پنج یا شش تا زن لخت عور از قشنگ ترین زنها در حالی که می رقصیدند ایستاده اند و مشغول تماشای آنها می باشند. این زنهای لخت و عور شعری می خواندند و می رقصیدند البته با لهجه که من لهجه آنها را بلد نیستم اما ترجمه شعر آنها به فارسی شعاری بود به مضمون: � خدا نیست حیاء نیست�. وقتی خدا نباشد، حیاء هم نباشد دیگر خلاص است. چون آدم یا حیاء دارد یه کاری را می کند و یا نمی کند یا از خدا می ترسد یک کاری را می کند یا نمی کند اما وقتی نه خدا باشد نه حیاء باشد معلوم است دیگر چه می شود.

اهل مکه این چنین بودند و معتقد بودند که خدا نیست، حیاء نیست، خلاص شد و رفت لهذا یه روایتی دارد خیلی عجیب و دانشمندان در این روایات مانده اند. نص روایت که آقایون منبریها حتماً همگی دیده اند و  خوانده اند، این است: � انّ فاطمة بنت محمد صلی الله علیه و آله و سلم احسنت فرجها فاعتقت ذرّیتها من النّار� خیلی این روایت عجیب است. فاطمه دختر پیغمبر آلوده به معصیت زناشویی و ما اشبه نشد، خدا جزایش داد و فرزندانش را از آتش آزاد ساخت.

این حدیث یعنی چه؟ یعنی زمان جاهلیت تمام زنها الا عده ی کمی از آنها آلوده به زنا بودند. همه ی شما عربی بلد هستید. �انّ فاطمة بنت محمد صلی الله علیه و آله و سلم احسنت فرجها فاعتقت ذرّیتها من النّار�. زنهای آنها همین طور سفید و قشنگ بودند. مردها نیز لواط برای آنها مثل آب خوردن بود. خدا نیست حیاء هم نیست. اینها تاریخ مفصل دوره ی جاهلیت است انسان باید بخواند و  ببیند که اینها چه کاره بوده اند. ما کلامون در تاریخ جاهلیت است و در مدیریت پیغمبر صحبت می کردیم. یک شهر این چنینی، آدم کشی و خلاف های دیگر آزاد. وقتی خدا و حیا نباشه دیگر در برابر جنایات انسان مانعی وجود ندارد. 23 سال با پیامبر جنگ کردند. فساد عجیب یکی از کارهایی که با پیامبر می کردند. هنگام جنگیدن با پیامبر شراب و فاحشه می آوردند که شبها مشغول زنا و شراب باشند و روز جنگ کنند. قسی القلب، آدمش کش، بداخلاق، متعصب. یک مجلس هم درست کرده بودند به نام دارالندوة. اشراف و اعیان در آن می نشستند و آن را اداره می کردند.

حالا پیامبر می خواهد این جا را بگیرد. 23 سال هم جنگ کرده است. صحبت ما در خصوص اداره است. 23 سال هم جنگ کرد و چقدر آدم کشته شد و چه جوری پیغمبر این را بگیرد؟ بعد از آن چقدر توطئه می شود؟ مسلمانان همراه با پیغمبر خیبر را فتح کردند. خیبر پول زیاد داشت. انشاء الله یک روز اگر وقت شد راجع به خیبر صحبت می کنیم. بعضی مورخین نوشته اند اینها 20 هزار کاسه طلا داشتند. طبیعت یهودی ها ینگونه است که پول جمع کنند، از زمان حضرت موسی خداوند در قرآن به این مطلب اشاره  فرموده است. 20 هزار کاسه طلا داشتند، پیغمبر از مسلمان ها اجازه گرفتند که یک مقداری از کاسه های طلا از آن پیغمبر باشد. کاسه های طلا را به یک نفر دادند و فرمودند: برو مکه وقتی اشراف اطراف کعبه اجتماع کرده اند. بگو اینها را محمد فرستاده تا بین شما تقسیم کنم. گفت: بله یا رسول الله.

کاسه ها را گرفت و آمد مکّه. حالا مکه ای که دارد با پیغمبر جنگ می کند چه جنگی جنگ مستمر. این شخص آمد مکه و وارد مسجدالحرام شد. گفت: پیغمبر خیبر را فتح کردند و این طلاها را به غنیمت بردند و این مقدار را هم برای شما فرستاده. چی میگی؟ پیغمبر در حال جنگ برای آنها طلا می فرستد. به قول مشهور امروزی ها با علم النفس می خواستند با آنها جنگ کنند. اول به آنها بگویند من دشمن شما نیستم شماها با من دشمنی می کنید. خلاص شد و خیلی حرف ها آقا، شما لازم نیست پیغمبر و رهبر باشید. این مسجدی که دارید، یه آدمی با شما که امام جماعت هستید دشمنی کرد، شما با اون آدم دشمنی نکنید. خلاص شد و رفت. یک جایی در اختیار شما می باشد، یک وزارتی، یک مدیریتی، به فکر این باشید که شخصی که با شما دشمنی می کند، حسودی می کند، منافسه می کند، من دشمنش نیستم. خلاص شد. فحشتان داد شما فحشش ندید. چون اگر فحشش ندادید یک فحش می شود و اگر فحش دادید دو فحش می شود. خلاص شد. او گفت شما هم گفتید. آخرش چه می شود؟ آخر ندارد. اما اگر گفت و شما نگفتید، دو دفعه گفت شما نگفتید، سه دفعه گفت شما نگفتید، خجالت می کشد. خلاص شد و این موضوع یک امر طبیعی است. پیغمبر برای اینها طلا فرستادند. این چیزی که ما در ایران نیازمند به آن هستیم. واقع امر وحدت کلمه، یک کلمه بشویم. حتی آنانی که با ما دشمنی می کنند با آنها دشمنی نکن. زد و خورد می کنند، زد و خورد نکن. خلاص شد و رفت. می گویند آقای نفهمی رفت جای آقا سیدابوالحسن اصفهانی نماز بخونه. سید ابوالحسن ظهر رفت تا نماز بخونه دید یک آدمی آمده و ایستاده در محرابش، سید ابوالحسن راهش را کشید و رفت. رفت یک مسجد دیگر نماز خواند. آن مسجدش را هم گرفتند. رفت یک مسجد دیگر نماز خواند. آن را هم گرفتند. رفت و در حرم نماز خواند، جایش را گرفتند. یک جای دیگر حرم نماز خواند. می دواید نتیجه اش چه شد؟ نتیجه این شد که در وقتی که آقا شیخ کاظم یزدی رحمة الله علیه صاحب عروة از دنیا رفت، نود مجتهد رساله دار در نجف بودند اما مردم به طرف  آسیدابوالحسن روی آوردند. جعفر خلیلی شخصی است که حالات سیدابوالحسن را نوشته است به نام �هکذا عرفتهم� در کتابخانه های این جا هم هست بگیرید و بخوانید. می نویسد نماز سیدابوالحسن هر روز شلوغ تر می شد و نماز آنها هر روز خلوت تر و خلوت تر می شد. سرّ آن چیست؟ این شخص معاصر با آسیدابوالحسن است. این کتاب حول قضایای عراق نوشته شده است. قسمتی از آن مربوط به آسیدابوالحسن است.

می گوید نماز او در تو صحن کوچیک می شد ولی نماز آسیدابوالحسن بزرگ می شد، پیداست وقتی کسی با مردم دشمنی نکند و به این آیه ی قرآن � و قولوا للناس حسنی� عمل نماید، به جان خودم اختلاف ها حل می شود. پیغمبر کاسه های طلا را به مکه فرستادند و تقسیم کردند. هر کسی با خودش فکر کرد او دیگر چه آدمی است، من دارم با او جنگ می کنم آخه برای چه؟ فرزند خودمان، فرزند مکه و از اشراف است، 20 سال است با او در جنگ هستیم. چون جنگ خیبر سنه  ی 20 یعنی بیست سال پس از بعثت پیغمبر،دوستانش را می کُشیم، اینقدر رئوف است که برای ما پول فرستاده است. این یک کار بزرگی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مرحله ی اول انجام داد. در جنگ صد تا کار است و من سه چهار از آنها را برای شما به مقداری که دقت به ما اجازه بدهد می گو یم در مرحله دوم . این بود که به مسلمانان گفتند : هیچ کس نباید بفهمد که ما به سوی جنگ می رویم چون همین که اهل مکه بفهمند، مستعد جنگ می شوند و آنها مردمانی جنگجو هستند. خون ریخته می شود و من نمی خواهم خونی از کسی ریخته شود. پیغمبر اکرم حرکت کردند برای جنگ با مکه با ده هزار مسلمان مسلحّ.

یک کاری قبل از اینکه به مکه برسند، انجام دادند و این بود که رئیس اهل مکه را یعنی ابوسفیان را ابتداءاً خریدند و او را در قبضه ی خود قرار دادند و امروز از این کار به فکر دزدی تعبیر می کنند. طبق برنامه ی قبلی ابوسفیان توسط عباس عموی پیامبر وارد خیمه ی حضرت شد. در خیمه کسی جز پیامبر اکرم و عمر بن الخطاب لعنة الله علیه و عباس عموی پیامبر کس دیگری نبود. پیغمبر رو به ابوسفیان کرده و گفتند: ای ابوسفیان �اما انّ لک انت تشهد ان لا اله الا الله� وقت آن نرسیده که شهادت بدهی به یگانگی الله سبحانه و تعالی. سرش را زیر انداخت و چیزی نگفت. باز پیغمبر به او گفتند: ای ابوسفیان �اما انّ لک ان تشهد ان لا اله الا الله� وقت آن نرسیده که شهادت بدهی که خدا یکی است. باز او جوابی نداد. عمر لعنة الله علیه گفت: یا رسول الله گردنشان را بزنم، راستی هم مستحق گردن زدن بود. پیغمبر تبسمی کردند و چیزی نگفتند. باز پیغمبر برای مرتبه ی سوم به اباسفیان گفتند: ای ابوسفیان �اما انّ لک انت تشهد ان لا اله الا الله�. به پیغمبر عرض کرد: اگر من شهادت به یگانگی خدا بدهم، لات و عزّی را چه کنم. عمر لعنة الله علیه گفت: �اصلح علیهما�. لفظ زشت آن را نمی خواهم بگویم. یعنی روی آنها نجاست کن. �اصلح� نجاستی است که انسان مسهل خورده باشد و سر تا پای چیزی را بگیرد نه اینکه فقط نجاست است.

ابوسفیان به عمر لعنة الله علیه گفت: چقدر تو بد زبان هستی؟ چرا با من این گونه صحبت می کنی؟ پیغمبر خنده ای کردند و چیزی نگفتند. عباس در گوش ابوسفیان گفت: اگر شهادت ندادی، الان اگر از خیمه بیرون بروی همین عمر لعنة الله علیه گردنت را می زند. خلاصه صلاح این است که شهادتی بدهی. با اکراه در حالی که زبانش می لرزید گفت: �اشهد ان لا اله الا الله�. سپس پیغمبر فرمودند: احسنت. �اما انّ لک ان تشهد انّي رسول الله� وقت آن نرسیده شهادت دهی که من رسول خدا هستم. گفت: هنوز نفسم قبول نمی کند. پیغمبر باز برای او تکرار کردند. عباس هم در گوشش گفت: صلاح است. امنون بگو و راحتمان کن. شهادت را گفت و سپس نشست. عباس عموی پیغمبر در گوش پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد: �انّ ابوسفیان یحبّ فخرک�. ابوسفیان مردی است که فخر و فخر کردن را دوست می دارد. یک آقایی و یک منزلتی برای قائل شوید. پیغمبر هم فرمودند: �من دخل بیتک فهو آمن� هر که وارد خانه ی تو شود در امان است.

همین ابوسفیان که تا دیروز ضدّ پیغمبر بود، وارد مکه شد و گفت: �و انّي اسلمت له و من دخل داري فهو آمن�. هند (زنش) آمد و ریشش را گرفت و گفت: �اقتلوا هذا الاحمق�. سپس به مؤذن خودشان دستور دادند که برو و داد بزن: �من دخل المسجد الحرام فهو آمن و من دخل داره فهو آمن و من دخل دار اباسفیان فهو آمن و من القی سلاحه فهو آمن� هر کسی در مسجد الحرام است هیچ کاری با او نداریم و در امان است. هر کسی به خانه اش رود و درب خانه را ببندد در امان است. هر کسی که سلاحش را انداخت هیچ کاری با او نداریم و هر کسی که وارد خانه ی ابوسفیان شود نیز در امان است. عدّه ای مرید ابوسفیان بودند چون او رئیس بود. همه به خانه هاشان رفتند چون دیدند ابوسفیان اسلام آورد. پیغمبر هم یک مرتبه با این سپاه و لشکر وارد شدند. یک عده یه مسجدالحرام رفتند، یک عده سلاح هایشان را بر زمین انداختند. علم پیامبر به دست سعد بن عباده بود، در حال سوار تاخت و تاز کرد و در خیابان مکه این شعر را می خواند:

الیوم یوم الملحمة                 الیوم تسبی حرمة

یعنی بعد از 20 سال از شما اهل مکه انتقام گرفتیم. امروز روز گوشت است. یعنی قطعه قطعه تان می کنیم: الیوم یوم الملحمة، الیوم تسبی حرمة. امروز ما زنانتان را اسیر می کنیم. یک نفر کافر آمد و به پیغمبر گفت: یا رسول ابن سعد عباده این طور فریاد می زند. پیغمبر به حضرت علی علیه السلام فرمودند: علم را از او بگیر و او را پس زن و بگو:

الیوم یوم المرحمة                  الیوم  تخفی حرمة

امروز روزی است که ما آمده ایم به شما رحم کنیم و امروز روزی است که حریم مسلمین و حریم مشرکین زیر پرچم اسلام سالم می ماند. ببینید چقدر فرق است. حضرت امیر علیه السلام هم آمدند همین را گفتند اما سعد عباده پرچم را نمی داد و می گفت: این علمی است که پیغمبر در مدینه به من داد. فرمودند: همین پیغمبر به من امر کردند که تو را پس کنم. حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام  را اهل مکه می شناختند، بچه ی خود مکه بودند، حضرت امیر شروع به داد زدن کردند:

الیوم یوم المرحمة                 الیوم  تخفی حرمة

یک عده ای از سپاه پیغمبر رفتند. اعیان و اشراف را گرفتند و کتفهایشان را بستند که کاری نکنند و توطئه نکنند.

راوی می گوید: پیغمبر وقتی وارد مکه شدند بنا کردند این کلمات را بخوانند و بگویند: �لا اله الا الله وحده وحده انجز وعده و نصر عبده و اعزّ جنده و هزم الاحزاب وحده� خدایی جز الله نیست، تنها خدا این پیروزی را ایجاد و بنده اش را یاری کرد و خود خدا بود که کفّار را دور کرد من نیستم. لا اله الا الله وحده وحده انجز وعده و نصر عبده و اعزّه جنده هضم الاحزاب وحده.

احزاب را خودش دور کرد. مسلمان ها هم بنا کردند با پیغمبر این کلمات را گفتن که من کاره ای نیستم همه کاره خداوند است. بعد راوی می گوید که این مطلب را مورخین سنی نیز نقل کرده اند. یعنی نوشته اند آن قدر سر مبارک را پایین آورده بودند مثل آدم خجالت زده که پیشانیشان به بلندی زین اسب رسید. به این گونه در حالت تواضع وارد مکه شدند. وارد مسجدالحرام شدند و شخصی بود از طائفه بنی شیبه. یک آدمی گردن کلفت، مفت خور، فاسق، شرابخور، که کلید کعبه دستش بود. پیغمبر کسی را نزدش فرستادند تا کلید کعبه را از او بگیرند چون در کعبه کار داشتند. او هم نداد. پیغمبر به حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام گفتند: برو کلید را از او بگیر و بیار. حضرت امیر علیه السلام  هم به خانه ی این شخص رفتند و به گفتند: کلید را بده. او نداد. کلید دستش بود و نداد. حضرت دستش را فشار دادند و از او گرفتند. کلید را آوردند و به پیغمبر دادند.

اینجا را گوش بدهید. این قسمت بسیار جالب و گوش دادنی است. کلید را به پیغمبر دادند و پیغمبر درب کعبه را باز کردند. آیه نازل شد. جبرئیل آمد. اداره یعنی چه؟ جبرئیل آمد: � انّ الله یأمرکم أن تودوا الامانات الی اهلها� این کلید امانت است، مال تو نیست یا رسول الله آن را به صاحبش بازگردان این یک نقشه بود. این اداره بود. مدیریت بود. این شخص وقتی کلید را برایش آوردند اصلاً تعجب کرد، چی شده؟ پیغمبر گفتند: ما کاری به کلید کعبه نداریم. ما می خواستیم بتها را بشکنیم و شکستیم. خلاص شد. اشراف را بسته بودند، آوردند نزد پیغمبر در همان مسجد الحرام و مقابل پیغمبر ایستاده بودند. واقعاً تمام مجرمین جنگ، مستحق کشت بودند. هر کدام چند تا خون گردنشان بود. �ما تقولوا و ما تظنون؟� چه خیال می کنید؟ چه گمان می کنید؟ چــــــه می گوئید؟ گفتند: تو برادر کریمی هستی. پدر تو هم کریم بود. کریم یعنی پولدار.

کریم در لغت عرب یعنی مرد با شرافت و پولدار. اخ کریم و ابن اخ کریم. �قال اذهبوا الطلقاء�. زنهایشان اصلاً گمان نمی کردند که به خانه هایشان برمی گردند. به آنها گفتند: بروید شماها آزاد هستید. بعد هم پیغمبر به اصحابشان گفتند: در مکه نمانید ما در مکه جا نداریم. خانه های مردم بیرون مکه است. پیغمبر در بیرون مکه خیمه زدند و در راه خدا آزاد و با آنها خداحافظی کردند.

کلید را هم پس دادند. فقط روزها در مسجدالحرام نماز می خواندند و می رفتند و می گفتند: ما به اهل مکه کاری نداریم. ما آمده بودیم تا بتها را نابود سازیم. از شرک بیرون رویم.

یا رسول الله مجبورشان کنید ایمان بیاورند، نه جبری در اسلام نیست. �لا اکراه فی الدین� هر که می خواهد اسلام بیاورد و هر که هر می خواهد اسلام نیاورد. به یک نفر هم پیغمبر نگفتند اسلام بیاور بلکه با اخلاقشان همه را مسلمان کردند. بعد چه شد؟ حالا نتیجه را گوش کنیم.

تمام مورخین سنّی نوشته اند: یک جوانی که اختلاف درباره او هست که سنّش چقدر بود. بعضی گفته اند 18 ساله بود. بعضی گفته اند 20 ساله بود بعضی گفته اند 22 ساله بود بعضی گفته اند 24 ساله. یعنی اکبر روایاتی که من دیدم 24 ساله بوده است من اطلاعاتم این قدر است شاید هم کسی دیگر بیشتر نوشته است. نمی دانم. نام این جوان اصیب بود. پیغمبر به او فرمودند: �انت حاکم مکة� تو حاکم مکه هستی و هیچ سپاهی را در اختیارش قرار ندادند. گفتند: �انت حاکم مکة�.

اهل مکه هم روزی چهار درهم برایش حقوق معین کردند. به او گفتند: �انّی اوصی بکم الوصیة� گفتند: من به تو در حضور مردم وصیت می کنم. � احسن الا محسنهم و تجاوز عن سیئهم� با خوب ها خوب رفتار کن و از اعمال بدکاران نیز چشم پوشی کن. پیغمبر از مکه بیرون رفتند. یک مورخ شما بیاورید که بگوید یک توطئه ضدّ این حاکم شده باشد. پیامبر گرامی همه را با احسان و خوبی آرام کردند.

آیه ای در قرآن کریم داریم که آیه ای خیلی عجیب است. �ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوة کانّه ولی حمیم و ما لا یلقاها الا الذین صبروا و ما لا یلقاها الا ذو حظ عظیم�.(سوره ی فصلت آیه ی 35 و 36) خداوند متعال می فرماید: به بهترین وجه دفاع کن وقتی که دفاع می کنی. اذا الذی فجائیة است. همه شما در نحو خوانده اید. یک موقع می بینید این �بالتی هی احسن� آن آدمی است که بین تو و بین او عداوت و دشمنی است. �کأنه ولی حميم� دوست تو شر است آن هم دوست گرم.

حميم یعنی گرم. بعد خداوند می فرماید: نه خیال کنی این کار از کسی برنمی آید �و لا یلقاها الا الذین صبروا� صبر می خواهد یعنی اگر فحشت دادند فحششان نده. اگر به شما اهانت کردند، تو اهانت نکن. اگر شما را کتک زده باشد البته وقت مصلحت اسلام و مسلمین باشد، نه اینکه صحبت سر اسلام و مسلمین نیست. گاهی مصلحت اسلام و مسلمین است. حدود و قصاص باید جاری باشد. یک وقت صحبت سر شخص خود ما است. عدم مدیریت خود ما است. اگر بخواهیم جواب فحش را فحش بدهیم و دشمنی را با دشمنی پاسخ دهیم �انه ولی حمیم و لا یلقاها الا الذین صبروا� بعد خداوند می فرماید: صبر به تنهایی هم فایده ندارد. �و لا یلقاها الا ذو حظ عظیم� و گرنه خداوند می فرماید: ادفع. پیغمبر آن جوان را گذاشتند در آنجا به عنوان حاکم مکه. اولاً توطئه برداشته می شود چون به آن ترتیب مکه را از پیغمبر گرفته بودند. این گونه احسان کردند. نتیجه هیچ آدمی کشته نشد و کلید کعبه را به صاحبش پس دادند.

ما یک هدفی داشتیم که به هدفمان رسیدیم، هر که می خواهد اسلام بیاورد، بیاورد و هر کسی هم که می خواهد ایمان نیاورد، فی امان الله. کاری با او نداریم. آمدند به پیغمبر گفتند یا رسول الله شما که نمی خواهید در خانه های مردم بروید. شما اهل مکه هستید. خودتان خانه دارید. حضرت امیر علیه السلام هم خانه داشتند. عباس هم خانه داشت. گفتند این که چرا خانه های خودتان نمی روید. جعفر همه خانه داشت. همه ی اینها خانه داشتند. پیغمبر فرمودند: �و هل فلاناً ابقاناًَ داراً� فلان آدم بعد از ما خانه هایمان را فروخت و خلاص شد. ما دیگر خانه نداریم. با اینکه فروش خانه ها باطل بود.

خانه ها پیغمبر را فروختند و اموال ایشان را تاراج کردند. و پیغمبر برگشتند از مکه به مدینه. لهذا مورخین ذکر کرده اند که حتی یک توطئه هم بر ضدّ آنها پیغمبر انجام داده است.

بعد پیغمبر به دنبال یکی از شخصیات مکه به نام صفوان فرستادند که از رؤسای جنگهای ضدّ پیغمبر بود و خیلی انسان بدی بود. سلاح اغلب جنگها را او تأمین می کرد. یعنی سلاح جنگهای علیه پیغمبر را او می داد. حضرت به او گفتند: برای من یک جنگی اتفاق افتاده چون جنگ حنین، آیا تو زره به ما قرض می دهی؟ و  من ضامن می شوم. گفت بله اشکالی ندارد. چند تا زره می خواهی؟ فرمودند: 400 تا زره. گفت اشکال ندارد. چند نفر از اصحاب را پیغمبر به همراه خود برد و 400 زره را پیغمبر از او گرفت و رفتند به جنگ حنین.

این جنگ خیلی تفاصیل دارد و خیلی مرتب است اما کار با یک کلمه اش داریم. پیغمبر آمدند، جنگ کردند و غالب در حنین غالب شدند. قصه اش در قرآن نیز موجود است. �لقد نصرکم الله في مواطن کثیراً و یوم حنین اذ اعجبتکم کثرتکم فلم تغن عنکم…�

پیغمبر غنائم زیادی از این جنگ به دست آوردند. از جمله این غنائم شترهای فراوانی بود. پیغمبر مشغول تقسیم غنائم شدند. تعداد مسلمانان در جنگ حنین دوازده هزار نفر بود چون ده هزار نفر از مدینه همراه با پیغمبر آمده بودند. دو هزار نفر هم از اهل مکه داوطلب شدند که با پیغمبر بیایند. چون پیغمبر به اهل مکه گفته بودند هر کسی می خواهد می تواند با من به جنگ بیاید لذا دو هزار نفر داوطلب شدند و سپاه دوازده هزار نفری از همین قبیل آدم ها تشکیل و روانه ی جنگ شد.

پیغمبر یک برد یمانی (لنگ) پوشیده بودند و مشغول تقسیم غنائم شدند. این غنائم به دوازده هزار نفر قرار است تقسیم بشود. کم کم جلو آمدند، پیغمبر در صحرا عقب رفتند و آنها به صورت حلقه ای دور پیغمبرجمع شدند که این حلقه نمی گذاشت مردم به پیغمبر نزدیک شوند. اما کم کم جلو می رفتند. این ملت دوازده هزار نفری جلو می رفتند، فشار می دادند تا اینکه پیغمبر به یک درخت رسیدند. عبایشان از روی دوششان افتاد. شانه ی حضرت به درخت گرفت و مجروح و خون جاری شد. یک شتر کنار پیغمبر  ایستاده بود. پیغمبر کمی از پشم شتر کندند و گذاشتند بین دو انگشت مبارکشان و گفتند: �ایها النّاس انّي لا اطمع في هذه الغنائم حتی بهذا القدر�. من حتی به این قدر (پشم شتر بین دو انگشت مبارک) هم طمع به این غنائم ندارم. غنائم همه مال شماست. صبر کنید تا آنها را بین شما تقسیم کنم. سپس تمام غنائم را تقسیم کردند. صفوان بن امیه آمده بود، نگاه می کرد. تعجب کرد! آن آقایی است که دیروز به آن شکل مورد اهانت قرار گرفته بود اما امروز این قدر شخصیت پیدا کرده است.

صفوان روی اسبش ایستاده بود و در حال تماشا بود. پیغمبر گوشه ای ایستاده بودند چون در حال تقسیم غنائم بودند. او روی اسبش ایستاده و مرتب به این طرف و آن طرف نگاه می کرد و تعجب کرده بود که این آدم کیست؟ این جمعیت انبوه چگونه اطراف ایشان جمع شده اند؟ چیزهای عجیبی می بیند. پیغمبر نگاهی به او کردند و گفتند: �یا صفوان أتطمع فیها؟� او کافر بود و مسلمان نشده بود. گفتند صفوان آیا طمع داری بر این شترها؟ چون شتر نزد عرب خیلی ارزش دارد فلذا خداوند در قرآن فرموده است: �افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت�. پیغمبر به او فرمودند: � صفوان أتطمع فیها؟� طمع داری بر این شترها؟ سرش را به زیر انداخت. پیغمبر به کسی که در حال تقسیم غنائم (از جانب خود پیغمبر مأمور به این کار شده بود) توجه کردند، گفتند: �اعطه عشرة� ده تا شتر به او بدهید. ارزش دارد. خنده ای کرد و خوشحال شد و بعد پیغمبر فرمودند: و ده تای دیگر هم به او بدهید و ده تای دیگر از شترهای غنیمت را باز کرد و پیش او برد. باز پیغمبر فرمودند: �وَ عَشَرَ وَ عَشَرَ وَ عَشَرَ وَ عَشَرَ وَ عَشَرَ وَ عَشَرَ وَ عَشَرَ�. بیشتر از 100 شتر به او دادند. خیلی از پیغمبر خجالت کشید و گفت: من تا وقتی که اینجا ایستاده ام پیغمبر می گوید: �و عشر� رفت. کم کم غنائم تقسیم شد. سپس به خیمه برگشتند. هیچ چیزی برای خودشان برنداشتند. بعدصفوان آمد و گفت: ما هو شرایط الاسلام. صفوان گفت: شرایط اسلام چیست؟ پیغمبر فرمودند: شرطی ندارد. فقط فرمودند: اسلام �اشهد ان لا اله الا الله و ان تشهد انی رسول الله ان لا تشرب الخمر و تزنی و ان لا تقطع الرحم� است. اینها شرایط اسلام است. دستش را دراز کرد و گفت: �اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله�. اسلام آورد و به مکه برگشت.

اشراف مکه به او گفتند: با این که شخصیت داری تو هم مسلمان شدی؟ گفت: چه چیزی را برایتان بگویم. او کیست؟ اصلاً من تمام شخصیت هایی را که تا به حال دیده ام مانند او نیست. �عفوه لا یشبه بشراً اخلاقه لا تشبه بشراً کرمه و لا یشبه بشراًَ عما ارید� به او گفتند چگونه اسلام آوردی؟ گفت: چه می گوئید شما، من خیلی شخصیت دیده ام اما نه اخلاق او شبیه دیگر انسانهاست و نه عفوش مانند دیگران و نه در کرمش مثال دارد. من رهبری پیدا نمی کنم که اخلاق و عفو و کرمش بهتر از او باشد.

این معنای مدیریت است. همین ها از انصار پیغمبر شدند. پیغمبر همین ها را رؤسای سپاه کردند. با همین ها با روم و فرس جنگ کردند. با همین ها که منافق دارند اما همان منافق باز از پیغمبر دفاع می کرد به گونه ای که ذکر شد و پیغمبر مدینه ی کوچک را به یک شهر ده هزار نفری رساندند و از آنجا صدای اسلام را به همه جا رساندند. در کرملین هم باشید صدای لا اله الا الله را می شنوید. می گویند در کاخ سفید هم که باشید صدای لا اله الا الله را می شنوید. لا اله الا الله مال کیست؟ مسیحیا که لا اله الا الله ندارند و آنها می گویند ما سه تا خدا داریم. یهودیا می گویند: عزیر بن الله. عزیر پسر خداست. بودایی ها که این حرف را نمی زنند.

لا اله الا الله فقط مال پیغمبر ماست و ایشان این صدار ا حتی به کاخ سفید رسانید. فقط ما مسلمان ها بعدش بی عرضگی کردیم و پشت سر پیغمبر را نگرفتیم. اگر موقعه ای مسلمانهایی پیدا شوند که پشت سر پیغمبر را بگیرند، باور کنید همین کارتر و برجنف، ابوسفیان و صفوان هستند که لباسشون عوض شده است و ایمان خواهند آورد. چیزی که باید از پیغمبر یاد بگیریم حُسن اداره و روش صحیح مدیریت است. لازم نیست شما پیغمبر باشید؛ جنابعالی و بنده با دشمنان، با دوستمان، با جوانمان، با پیرمان، با زنمان، با مردمان، درست رفتار کنیم و چشم پوشی داشته باشیم. عفو یعنی چه؟ اغماض یعنی چه؟

مردم دوست دارند یک اسلام این طوری ببینند. اسلام رئوف است. اسلام رحیم اسلام است. اسلام مدیر است. اسلام خادم است یعنی خادم انسان است. باید خدمتگزار مردم باشد.

حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام در نهج البلاغه فرموده اند: �احسن الی من شئت تکن امیره� به هر کسی می خواهید احسان کنید تا آقای او شوید.

یک نفر به نام آقا شیخ غلامحسین بود _ خدا رحمتش کند _ که در مدرسه حسن خان کربلا حجره داشت. شیخ خوبی بود. آدم عجیبی بود. این آقا در مدرسه حسن خان، کبوتر و درختان زیادی داشت. اگر کبوترها 2 متر از مادر دور می شدند، می پرید که مبادا آنها را بگیریم. این شیخ غلامحسین روزها می آمد و چند تا نون می خرید، آنها را تکه تکه می کرد و به کبوترا می داد. از سر تا پای او کبوتر می شد. جداً من خودم این را دیدم که وقتی این شیخ وارد می شد، حقیقتاً از سر تا پای او کبوتر نشسته بود. مسافتی را طی می کرد، به آنها نان می داد و کبوترها از سر و کولش بالا می رفتند.

شما هم می توانید حتی در منزل خودتان امتحان کنید و ببینید چنین چیزی هست یا نیست. �الانسان عبید الاحسان حتی الحیوان عبید الاحسان� حتی حیوان برده ی احسان است.

يا ايها النبی انّا ارسلناک شاهداً و مبشّراً و نذيراً و داعياً إلی الله باذنه و سراجاً منيراً

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

دیدگاه خود را به ما بگویید.


6 * = 48